﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>بزتوره</title>
    <description>zolotnik's description</description>
    <link>http://zolotnik.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>sahm </managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 25 Oct 2011 07:45:27 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>ص 3 مهرماه 90</title>
      <description>&lt;p&gt;-&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zolotnik.persianblog.ir/post/6</link>
      <author>sahm </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=4016&amp;postID=8205827</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4016.post-8205827</guid>
      <pubDate>Tue, 25 Oct 2011 07:45:27 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بزتوره</title>
      <description>&lt;p align="left" class="MsoTitle" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p align="left" class="MsoBodyTextIndent" dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;        گرچه اسد پا در چهل داشت
اما واقعه مهمي درزندگي چوپانيش رخ نداده بود.&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;انگارچرخ و فلك خسبيده &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بود. همه
چيز طبق معمول پيش ميرفت. گله با سوت ها و صدا هاي خاص اسد بچرا مشغول بود و در
مسير نسبتاٌ تعيين شده اي پيش ميرفت.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;احاد گله مشتمل ميشد بر قريب يكصد رآس
گوسفند و بز و يك الاغ ماده سفيد كفل گرد و يك قلاده&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;سگ گله اصيل. موارد ايذاي در اين ميان قوچ ها و
بزهاي نر و در فصل بهار بزغاله هاي چموش بودند. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;راه رفتن اسد در پس گله مظهري بود از
جلال و كمال و جبروت. كلاهي پشمي بسرداشت كه در صورت بارش لبه آن تا روي شانه
پايين ميآمد ودر غير بارش اين لبه&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;جمع
ميشد. منگوله قرمز بلند و آويخته‌اي بر فرق سر داشت. ازطرف ديگر ريش دو شاخه و جو
گندمي اسد ابهت خاصي باو مي بخشيد. چشمان اسد نافذ و بيني اش عقابي بود. در ساعات
سرد روز، اسد عباي نمدي سياهي بدوش مي كشيد كه جثه او را چند برابر مي نمود. اسد
پاپبچ مي بست ، بهمين جهت بي محابا بميان خارهاي بيابان قدم ميگذاشت. در
نتيجه&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;پاپيچ هايش هميشه پوشيده &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بود از خار بيابان. &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;درهواي مساعد اسد فقط با پيراهن متقاليش كه تا
روي باسن مي آمد از چادر خارج ميشد. كمربندي مثل قزاق ها از ريسمان سياه با منگوله
در هر سر بكمر مي بست و كاردي با جلد بآن مي آويخت. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;القصه، در اين ميان بزنري بود بسيار
ستيزه جو. در فصل پاييز هنگام جفتگيري اين بز با زمين و زمان ميجنگيد و به احدي
رحم نميكرد. يك سر و گردن از بقيه بلند تر بود. شاخ هاي خاصي داشت.&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;انگار اين شاخ ها را در كوره&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;سرخ كرده و روي سندان شكل &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;داده بودند. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;آنچه خشم اسد را بشدت بر انگيخته بود
&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اين بود كه اين بزنر بيخود و بي جهت به
همه حمله ور ميشد حتي خود اسد. اين عمل آنقدرغافگيرانه صورت مي گرفت كه اسد ممكن
بود با صورت نقش برزمين شود.&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;ولي&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt; آنچه&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt; آتش خشم اسد را بيشتر
شعله ور كرد اين بود كه به الاغ سفيد كفل گرد ش جراحت وارد آورد و موجب شد تا اين عزيز
دردانه، يا بعبارتي طنازجان، از قسمت ران مجروح شود.&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;در اين هنگام بود كه اسد تصميم نهايي خود را
گرفت. در نتيجه اسد شاخ بزنررا گرفت و او را بميان گودالي كشاند و &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;او را محكم بر زمين كوفت. ريسمان كمر را باز كرد
و چهار دست و پاي بز را محكم بست و چاقوي سلاخي بسته به كمر را از جلد بيرون كشيد
و در يك چشم بهم زدن سرش را گوش تا گوش بريد. بعد سر را كه گويي حرف ميزد و نگاه
ميكرد و مظلوميت خود را مطرح مي نمود بالاي تيرك چوبي بنه كه براي آويختن مشك و
كيسه پنير و غيره بكار ميرفت قرار داد. خون سر بز روي چوب پوست كنده جاري شد. بزنر
آخرين دست و پا را زد و بعد ساكت شد. موي سفيدش بخاك و خون آغشته شد. در اين هنگام
اسد كه خون از دستانش ميچكيد وارد گودال شد و ريسمان را از دست و پاي بزنر بي سر
باز كرد و آن را از پا بلبه سنگي زوايه دار آويخت. سپس پوستش را كند وشكمش را باز
كرد و امعاء واحشاي بز را بيرون ريخت و در گودالي دفن كرد تا مبادا سگ گله را بهوس
بياندازد. اينك لاشه گوشت را قطعه قطعه كرد تا با آن قرمه درست كند. &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;آفتاب بكوه نشست. اسد آتشي برپا كرد.
سپس جگر بز را در آتش انداخت. بكمك سيخي جگر را اين رو و آن رو كرد و بتدريج تكه
اي&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;از جگر آبدار كند و &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;در دهان گذاشت. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;روزها گذشت. فصل چرخيد. ميش ها و
بزها زاييدند. بره ها و بزغاله هابزرگ شدند. خرداد ماه از راه رسيد. بره‌ها و
بزغاله ها در گله بجست و خيز پرداختند. اسد يكايك اين بره ها و بزغاله‌ها را مي
شناخت. در اين هنگام بياد بزنركذايي افتاد. علت هم اين بود كه ميدانست آن بزنر با
كدام بزماده جفت گيري كرده و در نتيجه پدر كدام بزغاله&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt; می باشد&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;. آنچه اورا بيشتر بفكر
آن بزنر انداخت شبهاهت فوق العاده بزغاله نري بود كه اينك چند ماهه شده بود. آنچه
اسد را &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;متحير مي ساخت اين بود كه اين
بزغاله هميشه مثل روح جلوي او سبز ميشد و روي سنگي مي ايستاد و بدون هيچ حركتي باو
نگاه ميكرد. وقتي اسد محض امتحان او را نهيب ميزد او اصلاٌ نمي ترسيد و هربار اسد
شجاعت او را در دل مي ستود. روزي ريگي را بطرف او پرتاب كرد كه ريگ درست ميان
پيشاني بزغاله فرود آمد وصداي برخورد سنگ &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;با &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;جمجمه شنيده شد ولي برغاله&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;همچنان ايستاد و باو خيره شد. اسد ترسيد ولي
بروي خود نياورد.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;وقتي اسد براه مي افتاد اين بزغاله هم سايه
بسايه اسد&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt; را&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt; تعقيب ميكرد. همين موضوغ در دل اسد هراسي ايجاد ميكرد. يكبار
با علم باينكه بزغاله پشت سرش ايستاده ناگهان بعقب برگشت و با كوفتن پا بر بزمين و
كشيدن نعره اي رعد آسا و پرت كردن چوبش خواست بزغاله را بترساند اما حيرت زده ديد
كه بزغاله ابداٌ نتريسد و همچنان ايستاد و چشم باودوخت.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;از اين لحظه ببعد ترس و وحشت از
بزغاله وجود اسد را فرا گرفت. با خود گفت اين بزغاله نيست. نميدانم چه كنم. گوشتي
هم ندارد كه سرش را ببرم.&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اسد گرچه از اين
فكر بيرون نمي آمد ولي آرام آرام به آن خو كرد. &lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;روزي اسد براي چيدن شويد كوهي و
ريباس خشتك تنبانش بلبه سنگ تيزي گير كرد و پاره شد.&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;ولي &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اين رويداد در دنياي خلوت و بي مزاحم كوهسار
موجب نگراني نشد. از اين گذشته رستم بود و يكدست اسلحه. باضافه سوزن نخ كردن و مچ
پيچ بازكردن و تنبان در آوردن و دوختن كارچندان آساني نبود. بنابراين روزها گذشت و
خشتك اسد همچنان پاره باقي ماند. اسد تا حدودي از اين پارگي هم راضي بنظر مي رسيد
زيرا تنبانش باد خور پيدا كرده بود.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;روزها گذشت. روزي براي چيدن مقداري
شنگ خم شده بود و هر بار مقداري شنگ در دهان مي گذاشت و آرام آرام آنرا مي جويد تا
طعمش را بهتر احساس كند. در اين هنگام &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;كه چشمانش
هم بسته بود شكاف تنبانش تق و تق باز ترشد و در نتيجه بيضه هاي اسد مانند پستان بز
از شكاف تنبان آويزان شد. در اين عالم بيخبري، بزغاله با يك خيز خود را بزير ماتحت
اسد رساند و با يك حركت سريع بيضه هاي‌ اسد را در دهان گرفت و مثل هر بزغاله
اي&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;كه بهنگام شيرخوردن، شاخ&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;بزير شكم مادر ميرند او هم چندين شاخ پياپي به
دوشاخ&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;اسد وارد آورد. اسد كه انگاراو را
افعي گزيده يود با يك حركت سريع و ناگهاني و با ين اميد كه مار را از خود جدا كند،
محكم بزغاله را بعقب پرتاب كرد، غافل از اينكه با اين عمل&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;و با توجه به قفل شدن دهان بزغاله روي بيضه‌ها،&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;موجب ميشود تا بيضه هايش با فشار از جا كشيده
شود. حال سوزش شديد و كشنده اي در خود احساس كرد. وقتي بعقب برگشت تا ببيند بخيال
خود افعي كجا افتاده است بزغاله را ديد كه از هوا بزمين&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;ميافتد و چيزي&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;روده مانند از دهانش&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;آويران است&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;. اسد دستش را ميان &lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;دو پاي خود برد. وقتي دستش را معاينه كرد ديد كه
غرق بخون است. درد اخته شدن بحدي شديد بود كه روي خاك در غلطيد.&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;مثل مار گزيده ها بخود پيچيد. در دل كوه ناله
ها كرد. فرياد ها كشيد. تنش يخ گرفت. دچار لرز شديدي شد. سرانجام آرام آرام خون
بند آمد. حال خود را خ&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;زید&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;ه بالاغ رسانيد. دم الاغ را گرفت و در حاليه با صداي هاي آشنا
الاغ را براه&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt; می&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt; انداخت كشان كشان خود را به بنه رسانيد و عباي نمدي را بروي
خود انداخت. سگ با و فاي گله كه گوي ناظر بر وقايع بود&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;تدبير غريزيش بكار افتاد و گله را به آغل راند
وبه پاسداري پرداخت.&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-indent: 25.5pt;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;چند&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;روز طول كشيد تا اسد از جا برخاست ولي قدرت راه رفتن نداشت. طناز بسيار
افسرده و نوميد بنظر ميرسيد. گوسفند ها وبزها گهگاه همه با هم به اسد نگاه
ميكردند. اسد از آن همه چشم دچار وحشت ميشد و سرش را بزير عبا مي برد. خيلي دلش
ميخواست آن بزغاله را ببيند اما نديدكه نديد.&lt;span&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: 10pt; font-family: Tahoma;"&gt;&lt;o:p /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://zolotnik.persianblog.ir/post/1</link>
      <author>sahm </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=4016&amp;postID=348816</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-4016.post-348816</guid>
      <pubDate>Thu, 24 Aug 2006 06:04:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
